بایگانی برچسب | شعر

آتش به اختیار

ای آنکه بطن حرف شما را به خرج نیست نفست هر آنچه خواست در آن حکم درج نیست با آن سخن به واقع به تو نظم یاد داد آتش به اختیار کد هرج و مرج نیست (مهرداد نصرتی مهرشاعر)

غزل اضطراب

به همان گوشۀ ابروت که خم افتاده است باز چشمان تو در راه ستم افتاده است مست کرده، سر دشنام و شکستن دارد شده یک زلزله و در پی بم افتاده است راه وامی­کند و سوی تو می آید دل مثل یک شیعه که چشمش به حرم افتاده است اینکه خورشید به یک شبزده ای […]

غزل: اعتراف

اعتراف وقتش که شد تمام تنش درد می­کند وقتش که شد تنش عرق سرد می­کند هی پلک­هاش می­پرد و اشک می­زند رنگش به مرده می­زند و زرد می­کند نه خواب می­رود، نه توانی که پا شود لعنت به هرچه بخت بر او کرد، می­کند گیرم که پا شود، سر او گیج می­رود هی می­رود، دوباره […]