مسافر پگاه

در آن شبی که خوبتر است از هزار ماه

خورشید قصد کرد به دیدار روی ماه

صد طاق نصرت است سر راهش از شهاب

با خیلی از ستاره چراغانی است راه

اینک مسافری سوی مقصد روانه بود

جا میگذاشت غربت خود را در ایستگاه

هرچه فرشته منتظرش مانده اند و نیست

وقتی که باز قصه بگوید برای چاه

از مردمی فریفته دل مردمی تباه

از کوفه دروغ از آن شهر روسیاه

دل کنده بود از همه چیز از هر آنچه بود

از نخل های خلوت و از چاه بی پناه

بدورد! ای  غریبی محراب! ماذنه!

بدورد! های بانگ اذان در میان آه

بدورد گفت عشق و به جز دل نمی شنید

بدورد گفت خامش، با گردش نگاه

شش سوی خانه، سوره اسراء بخوان، که هست

معراج اسم اعظم از آن خانه در پگاه

مسافر پگاه(شاعر: مهرداد نصرتی مهرشاعر)