اشعار جدید مهرشاعر

سالهای زلزله

سال مقارنات خراب و خرابتر رنج از تحملش بشود بی ثوابتر سیمرغ زال زابلی اش را که باز برد عثمانیان شوند خود افراسیابتر آنک زمین که قی کند امواج کینه را البرز از خزر شده پر اضطرابتر این سالها که سال پر از مرگ و حادثه است آن دل کشد عذاب که باشد مذابتر در […]

غزل اضطراب

به همان گوشۀ ابروت که خم افتاده است باز چشمان تو در راه ستم افتاده است مست کرده، سر دشنام و شکستن دارد شده یک زلزله و در پی بم افتاده است راه وامی­کند و سوی تو می آید دل مثل یک شیعه که چشمش به حرم افتاده است اینکه خورشید به یک شبزده ای […]

غزل: اعتراف

اعتراف وقتش که شد تمام تنش درد می­کند وقتش که شد تنش عرق سرد می­کند هی پلک­هاش می­پرد و اشک می­زند رنگش به مرده می­زند و زرد می­کند نه خواب می­رود، نه توانی که پا شود لعنت به هرچه بخت بر او کرد، می­کند گیرم که پا شود، سر او گیج می­رود هی می­رود، دوباره […]